تبليغاتX
عشق اول...عشق آخر
 
من هیچ بار با بازدید کننده های این وبلاگ که قدم بر دیده ی من می گذاشتن و سری به سرسرای دل ما میزدن، صحبت نکردم.

فقط می نوشتم.

فقط عکس می ذاشتم.

اما از درد دلم باهاتون صحبت نمی کردم.

اینبار هم که اومدم و دارم حرفی میزنم، نمی خوام درد و دلم را واضح بگم.

در قالب یه متنی ادبی بیان می کنم و برای همیشه این وبلاگ را می بندم.

می دونید چرا؟؟

چون می خوام دریچه ی قلبم را روی همه ی عشق های زمینی ببندم.

اشتباه نکنید. نمی خوام عارف بشم. نه. نه.

من نمی خوام دیگه عاشق باشم.

می خوام فراموش کنم.

می خوام دریچه ی قلبم را به روی عشق های قبل از ازدواج ببندم.

می خوام عاشق کسی بشم که در آینده همسرم میشه.

نه اینکه عاشق کسی باشم که اصلا نمی دونم که دوستم داره یا نه.

شاید هم دوستم داره ولی من دوست داشتنش را باور ندارم.

بسه دیگه. خیلی حرف زدم.

برای همیشه خدانگهدارتون.


غمم از وحشت پوسيدن نيست

غم من غربت تنهائي هاست

برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

 


من كه روزي فريادم بي تشويش

مي توانست جهاني را آتش بزند

در شب گيسوي تو

گم شدم از وحشت خويش....

گاهی شدیدا آرزو میکنم به جای انسان،یه پرنده بودم ....یا یه مورچه یا حتی یه برگ زرد پاییزی...آرزو میکنم هر چیزی باشم جز انسان!!

دلم میخواد نیست بشم...یه قطره اشک بشم و بچکم ته یه اقیانوس که به یه کویر ناشناخته ختم میشه....

دلم میخواست موجود نفرت انگیزی بشم که هیچ کس حاضر نشه دوستم بداره

تا مجبور نشم دل کسی رو بشکنم و متهم به بازی با احساسات کسانی بشم که برای احساسات و تصمیماتم ارزش قایل نیستند...

چرا بعضی آدما نمیتونن درک کنن دوست داشتن چیه؟

چرا نمیخوان بپذیرن میشه کسی رو پرستید یعنی چی؟

امشب دلم بیشتر از همیشه گرفته.....


نوشته شده توسط یوسف در پنجشنبه 9 مهر1388 |

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست 

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

عشق يعني مهر بي چون و چرا

عشق يعني كوشش بي ادعا 

عشق يعني مهر بي اما اگر

عشق يعني رفتن با پاي سر

عشق يععنی دل تپیدن بهر دوست 

عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او

حرفهاي دل ولی بی گفتگو

عشق يعني عاشق بي زحمتي

عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ، يار مهربان زندگي 

بادبان و نردبان زندگي 

عشق يعني دشت گلكاري شده 

در كويري چشمه اي جاري شده

يك شقايق در ميان دشت خار

باور امكان با يك گل بهار 

در خزاني برگريز و زرد و سخت

عشق تاب آخرين برگ درخت 

عشق يعني روح را آراستن

بي شمار افتادن و برخاستن

عشق يعني زشتي زيبا شده

عشق يعني گنگي گويا شده

عشق يعني مهرباني در عمل

خلق كيفيت به زنبور عسل

عشق يعني گل به جاي خار باش

پل به جاي اينهمه ديوار باش

عشق يعني يك نگاه آشنا 

ديدن افتادگان زير پا 

عشق يعني تنگ بي ماهي شده

عشق يعني ماهي راهي شده

عشق يعني آهويي آرام و رام

عشق صيادي بدون تير و دام 

عشق يعني برگ روي ساقه ها

عشق يعني گل به روي شاخه ها 

عشق يعني از بديها اجتناب 

بردن پروانه از لاي كتاب

نوشته شده توسط یوسف در جمعه 30 مرداد1388 |

آی سهراب  کجایی که ببینی حالا
      
      دل خوش مثقالی است
      
      دل خوش نایاب است
      
      توسوالت این بود
      
      دل خوش سیری چند
      
      من سوالم این است
      
      معدن این دل خوش
      
      تو بگو ای سهراب

       در کدامین کوه است
       
      در کدامین صحرا
      
      در کدامین جنگل
      
      راستی این دل خوش میوه ی زیباییست؟
      
      من شنیدم این دل
      
      بوی خوبی دارد
      
      مثل خون دل آن آهوها
      
      راستی ای سهراب
      
      نکند این دل خوش
      
      مثل آن مشک ختن
      
      نافه ی آهوییست
      
      شاید اصلادل خوش
      
      بوده یک افسانه
      
      چون در این عهد ندیدم دل خوش
      
      دم هر عطاری عده ای منتظرند
      
      مرد عطار به ایشان گفتست
      
      دل خوش می آید
      
      قیمت مثقالش
      
      جانتان میطلبد
      
      مردهامیگویند
      
      جان ما را تو بگیر
      
      دل خوش را به عزیزانمان ده
       
      مرد عطار فرورفته به فکر
      
      او چنین قیمت گفت

       تا کسی در پی این افسانه
      
      به در دکانش
      
      ننشیند شب و روز
      
      خود مرد عطار
      
      فکر می کرد ، دل خوش مثل
      
      نغمه های ققنوس
      
      بوده یک افسانه
      
      آی سهراب بگو  ، تو اگر میشنوی
      
      بکجا باید رفت  ، تادل خوش را دید
      
      عده ای می گویند ، دل خوش  ، مال و منال دنیاست
      
      دیگران می گویند ، دل خوش اینجانیست ، دل خوش آن دنیاست
      
      من بلاتکلیفم
      
      دل خوش گر پول است
      
      مردم ثروتمند ، پس چرا نالانند
      
      لب آنها خندان ، چشمشان گریان است
      
      آی سهراب تو از این دنیا ،رفته ای گو تو به ما
      
      دل خوش آنجابود ؟!
      
      چند بود ارزش آن
      
      مزه اش چیست بگو – مشتاقیم –
      
      حیف بین من وتو سخنی ممکن نیست
      
      ما ندیدیم دل خوش اما ، در پی اش می گردیم
      
      اگر آن را دیدیم ، ما به او میگوییم درپی اش می گشتی
      
      آی سهراب ... توهم .... اگر او رادیدی
      
      نبری از یادت مردم عهد مرا
      
      گو به این عهد سری هم بزند
      
      شاید اینجا ماند و ، دل ما هم خوش شد
      
      آی سهراب بخواب
      
      سرد وآرام و خموش
      
      چون که آرامش تو ،پر از زیباییست
      
      ما ولی می گردیم ،ما ولی می جوییم....
نوشته شده توسط یوسف در جمعه 30 مرداد1388 |

ای ماه قشنگ

 

 

آن چه در ما جاری است،این همه فاصله نیست!

 

چشمه گرم وصال است و عبور . . .

 

زندگی . . . می گذرد،تند و آسان و سبک . . .!

 

عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم،

 

عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم . .. .

 

روز نو،هر روز است،

 

فکر را، نو بکنیم . . .!

 

 . . . عشق را، سر بکشیم . . .!

 

زندگی

 

می گذرد . . .! تند،آسان و سبک!!!
نوشته شده توسط یوسف در دوشنبه 26 مرداد1388 |


برای دل کوچکم گریه کن
به دریا قسم
که من بی قرارم بیا یار خوبم
کنارم بیا
برایم حکایت کن ازعشق
از زندگی از شکفتن
تو خوبی
تو خوبی ومن عاشق خوب بودن
کنارم بمان و با چشمهای
که زیباترین رنگ دنیا ست
نگاهم کن هر روز
که من با نگاهت
به قلبت سفر می کنم
برای دل کوچکم گریه کن
که من سخت بی تابم امشب
کنارم بیا
مرا هم صدا کن
بیا آسمان را بجویم
و بیداری لحظه ها را
کنارم بیا
بیا تا که باران ببارد
و دنیای ما را طراوت بگیرد
بیا سبز باشیم
و سبزینه ها را بکاریم
برای دل کوچکی گریه کن
که خواهان دریاست
که پرواز را دوست دارد
که آ بی ترین شعر خود را
فقط با امید تو ای عشق زیبا
برا ی دلت می سراید
برای دل کوچکی گریه کن
که دلتنگ آری دلتنگ و تنهاست
برای دل مهربانی
که با هرچه خوبیست
تو را دوست دارد
تورا تا ابد دوست دارد

نوشته شده توسط یوسف در پنجشنبه 18 تیر1388 |

کدام واژه مرا تا عروج "ما"می برد؟

اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد ؟

نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟

ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟

اگر"تو"نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟

سرای خاطره ام راز دار که می بود؟

اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟

سفر به یاد که آغاز می توانستم؟

اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام واژه به جای "تو"ورد لب می شد؟

اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم؟

به کوی که پرواز می توانستم؟

تو را به جان سپیده تو را به سوسن و شبنم

تو را به ساقه گندم تو را به سوره مریم

تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا

تو را به بارش باران تو را به آبی دریا

تو را به پاکی کوثر تو را به عمر شبنم بی تاب

تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب

تو را به جان شقایق تو را به لاله تب دار

تو را به گرمی آتش تو را به لحظه دیدار

تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند

بمان

بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند

بمان که گر تو بمانی هزار خواهد خواند

بمان بهانه بودن بمان دلیل سرودن

بمان امید شکفتن

که گر "تو"بمانی

دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند

برای باور فردا شبانه خواهم راند

بمان که من به شوق بودن با تو

به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد

بمان که گر تو بمانی

امید خواهد ماند

نوشته شده توسط یوسف در پنجشنبه 18 تیر1388 |


آسمانی باز می خواهد دلم

لحظه ای پرواز می خواهد دلم

بغض باران در نگاه برکه هاست

ابر چشم انداز می خواهد دلم

در ميان کوچه باغ لاله ها

يک دهن آواز می خواهد دلم

ای نگاه معبد اسرار شرق

باز تاب راز می خواهد دلم

غنچه های بوسه لب وا کرده اند

گل بهار ناز می خواهد دلم

چنگ مفکن در جگر گاهم که باز

سوزشی از ساز می خواهد دلم

از غزل های مهدی خسته ام

حافظ شيراز می خواهد دلم

نوشته شده توسط یوسف در جمعه 5 تیر1388 |
 
برای آخرین بار خدا کنه بباره
تو این شب کویری
یه قطره از ستاره

همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار
بگو ، بگو که هستی ، برای آخرین بار

وقتی دوری ، تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو می ترسه تاریکه



چه لحظه ها که بی تو
یکی یکی گذشتن
عمرمو بردن امّا یه لحظه بر نگشتن

تو چشم من نگاه کن
منو به گریه نسپار
حالا که با تو هستم
برای اوّلین بار

برای آخرین بار


وقتی دوری ، تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو می ترسه تاریکه

نوشته شده توسط یوسف در سه شنبه 26 خرداد1388 |

حالم بد است مثل زمانی که نیستی!
دردا که تو همیشه همانی که نیستی!

وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی!

عاشق که می‌شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی!

با عشق هر کجا بروی حی و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی!

تا چند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی؟

من بی‌تو در غریب‌ترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟


نوشته شده توسط یوسف در سه شنبه 26 خرداد1388 |

دوری را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غریب می‌شوم

 اما وقتی دوباره با یک بغل مهربانی در می‌گشایی و صدایم می‌کنی،

 دلم مثل یک کهکشان وسیع می‌شود.

شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپیده صبح، دلواپس نیامدنت باشم. 

 کسی که عاشق باشد می‌داند که تمام طعم عشق به دلشوره‌های شبانه است. 

 دوست دارم همیشه شبها تو را کم داشته باشم،

 تا وقتی چشم بر روی هم می‌گذارم خوابت را ببینم

 و چشم که باز می‌کنم در صبحی دوباره تو را به نظاره بنشینم.

سفر را بخاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم.

 وقتی نیستی و لحظه‌هایم از وجود مهربان تو خالیست کنار قاب عکست،

 با خاطراتت زندگی می‌کنم. این انتظار بازگشت، تمام لذت زندگی من است.

سفر را بخاطر بازگشت دوباره تو دوست دارم.

 شب را بخاطر صبح با تو بودن و دوری را بخاطر آغاز دوباره مهربانی.

اینطور است که همه چیز  حتی تلخیها  هم بخاطر تو قشنگ و دوست داشتنی اند.


نوشته شده توسط یوسف در جمعه 22 خرداد1388 |

من از عهد آدم تورا دوست دارم

ازآغاز عالم تورا دوست دارم

نه خطی نه خالی نه خواب وخیالی

من ای حس مبهم تورا دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه غم تورادوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد بگوییم

با هم تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما

تورادوست دارم

تورا دوست دارم

نوشته شده توسط یوسف در یکشنبه 17 خرداد1388 |

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟

جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی..... تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری

قلب میزارم که جا بدی

اشک میدم که همراهیت کنه

و مرگ که بدونی برمیگردی پیشم


نوشته شده توسط یوسف در یکشنبه 17 خرداد1388 |